تبليغاتX
تاتیانا

تاتیانا

من حالم خوبه ...

 

توی این یکسال و اَندی بارها پیش اومده بود که با خودم می گفتم اگر ببینمش چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا متنفرم ازش؟ نَه ، هیچ وقت حس تنفر از کسی نداشتم . آیا رومو بر می گردونم ؟ نَه ، از اینکار اصلا" خوشم نمیاد . آیا هنوز دوسش دارم؟ نمیدونم ...نَه بی تفاوتم ... مطمئنی دیگه؟ آره بابا مطمئنم .

اِنی وِی ... بعد از یکسال و اَندی منزل یک دوست قدیمی دعوت شدم ، ظهر جمعه به صرف دیزی . منم نَه نگفتم . خبر نداشتم کیا هستن ... رفتم ،اونم اونجا بود . تنها ... مثل من ... باهاش دست دادم ،یکی از دوستاش صندلی کنارش رو برای من خالی کرد. نشستم پیشش یه کم حرف زدیم ... می دونم جفتمون به اندازه یکسال حرف داشتیم اما نمیومد . انگار که یه دیوار بتونی بینمون رفته بود بالا ... گفت چقدر عوض شدی ، چقدر پیشرفت کردی انگار که من یه سدی جلوی تو بودم که الان دیگه نیست ، و دوبار توی حرفاش گفت چرا می خوای بری خُب همینجا بمون و من فقط با لبخند نگاهش می کردم... چم شده بود ؟ طاقت نگاههاشو نداشتم ، دلم نمی خواست بعد از این همه مدت که خودمو پیدا کرده بودم دوباره همه چیز بهم بریزه ... کمی بعد از ناهار یه مهمونیه دیگه رو بهونه کردم و زود اومدم بیرون ...

نشستم توی ماشین ، ضبط رو روشن کردم : قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیر .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:30  توسط تاتیانا  | 

 

...بنازم به ناز ِ کَسی که به نازَش ننازد ...

                                         " شعر پشت کامیونی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:51  توسط تاتیانا  | 

پراکنده

۳سالی میشه که دارم زبان فرانسه می خونم فقط به خاطر علاقه ای که داشتم و اینکه خانم یکی از عَمو هام تدریس فرانسه میکنه و توی هر خانواده ای یک نفر راغب پیدا شده که به زبان فرانسه علاقه پیدا کنه و از قضا اون یه نفر توی خانواده ما ، من بودم ...

هیچ وقت زندگی خارج از ایران رو دوست نداشتم ، هیچ وقت حاضر نشدم با کسی ازدواج کنم که نخواد اینجا بمونه . سفر زیاد رفتم ، داخلی و خارجی ، تنها و دسته جمعی ( یه سفر خیلی خاطره انگیزی دارم از عید سال ۱۳۸۵ که با یک اتوبوس که همهء ۴۰ نفرش دوست بودیم و فامیل ، ۲ هفته رفتیم ترکیه هر چند که سفر سختی بود با اتوبوس، ولی بینهایت خوش گذشت )... کلا" عاشق مسافرتم و جاهای ندیده ، همیشه از جاهایی که رفتم یه چیز کوچولو که نماد اون شهر یا کشور بود رو با خودم آوردم به علاوهء کلی عکس که تک تکشون برام کلی خاطره زنده می کنن.

همه اینها رو گفتم که بگم هیچی قابل پیش بینی نیست ، خیلی وقتها تقدیر جورِ دیگه ای برات رقم خورده ...

۱۵ مهر مصاحبه داشتم برای کانادا( کِبک) ، توی شهر دمشق . هر چند که کسی که ازم مصاحبه می کرد خیلی سعی کرد من رو بپیچونه ولی اونقدر خونسرد جواب سوالهاشو می دادم که خودم هم تعجب کرده بودم . به هر حال قبول شدم و نا گفته نماند که خیلی خوشحال ...

با یکی از دوستام که اون هم ۲ روز بعد از من مصاحبه داشت و قبول هم شد  رفتیم بزرگترین رستوران دنیا توی دمشق و کلی خودمونو خجالت دادیم .

حالا من موندمو کلی فکر و خیال و یک آینده مبهم . زندگی تنها و مبارزه با سختی ها ، دوری از خانواده و دلتنگی ... هر چند که به دلیل منطقی بودن پدر و مادرم ، از بچگی مستقل بار اومدم ، اما یه کم می ترسم...  

پ ن :  چند تا عکس از همون رستورانی که گفتم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:1  توسط تاتیانا  | 

 

بعد از مدتها سلام ،

بالاخره امتحانها رو دادم . به نظر خودم همه ۶ تا امتحان رو خوب دادم . هر چند که توی این مدت بهم خیلی فشار اومد ولی در مجموع راضی بودم .

از اونجایی که من کم مرخصی می گیرم این ۳ هفته مرخصی به چشم آقای مدیر عامل خیلی اومده بود جوری که با خنده برگشت گفت سابقتو خراب کردی منم فقط یه لبخند تحویلشون دادم که برق دندونای سفیدم چشماشو بزنه . و از اونجایی که خستگی امتحانها تو تنم بود تصمیم گرفتم از ۲ روز آخر مرخصیم هم استفاده کنم و برم کیش . چقدر هم برام خوب بود چون فقط استراحت کردم و رفتم دریا ...

تقریبا یک ماه دیگه هم یک امتحان سرنوشت ساز دارم که نتیجه اش برام خیلی مهمه ... به قول یکی از دوستام میگه شدم عین یه آدمیکه با چشم بسته سوار یه الاغی شده و داره یورتمه میره ، ولی میره. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط تاتیانا  | 

 

 

 

     ...  خدا دوست دارد لبی که ببوسه           

                      نَه آن لب که از ترس دوزخ بپوسه...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:8  توسط تاتیانا  | 

امروز تولدمه؟؟؟!!!

امروز با تبریک دوستی یادم اومد که تولدمه ... اونقدر این روزها برام غم انگیز هستند که تعجبی نداره روز تولدم رو از یاد ببرم...

امروز در حالی ۳۱ ساله شدم  که نمیدانستم باید مرهمی باشم برای سرِ شکسته برادرم یا دلِ شکسته پدرم . اشکهای مادرم را پاک کنم یا زن برادرم را دلداری بدم ...

امروز ۳۱ ساله شدم در حالی که هیچ هیجانی برای آغاز ۳۱ سالگی ندارم ... انتظار هیچ تبریکی را ندارم چرا که عزا دارم برای تمام خواهر ها و برادر هایم ...

در آستانه ۳۱ سالگی به جای شور و هیجان ، ترسی نا شناخته اعماق وجودم را پر کرده . از همه چیز میترسم . از آدمها . از موتور سوارها .  از کسانی که دکمه های پیراهنشان راتا زیر گردن می بندند از ...

از خیابانهای این شهر که بوی خون و باروت میدهد و آسفالتهایی که از حرارت آتش آب شده اند .

من می ترسم از همه چیز ، از تاریک شدن هوا می ترسم... از شنیدن خبرهای جدید هراس دارم... از صدای آژیر آمبولانسها و ماشین های آتش نشانی می ترسم... از صدای هلی کوپترها که از ساعت ۳ بعد از ظهر به بعد آسمان را پر می کنند...

از دیدن آدمهایی که قصد رفتن از وطن را کرده اند متاثر میشوم . دلم میگیرد .

نمیدانم فردایم چه خواهد شد ؟ که اصلا زنده هستم یا نه ، ولی تنها آرزویم در این روز این است : خدایا نگذار خون خواهر ها و برادرهایم پایمال شود ... خدایا نگذار این دیو صفتها با دیدن صحنه های کتک خوردن مردم لبخند پیروزی بزنند. 

پ . ن :  یکی از دوستام برام ایمیل زده بود و گفته بود آخه تو هم وقت گیر آوردی امروز متولد شدی؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:39  توسط تاتیانا  | 

ننگ بر شما...

دیشب با دیدن صحنه های خشونت بار این گرگ های انسان نما گریستم . با شنیدن د.ر.وغ هایی که حتی یک بچه 4 ساله نیز آن را به خوبی درک میکند اندوهگین شدم  . خدایا اینان کیستند ؟ کسانی که نام تو را بر زبان میاورند و زیر سایه نام تو به راحتی و وقیحانه هر گناهی را انجام میدهند .

روز جمعه با چه شور و هیجانی مردم پای ص.ن.د.و.ق ها رفتند . مرا ببخش مادر بزرگ که بنا به اصرار من و برای سرنوشت من با ویلچر رفتی و ر.ا.ی سبز خودت رو دادی ...

پدرها و مادر ها ، شرمنده از اینکه ساعتها در صفوف طویل برای اهمیتی که به آینده ما میدادید ایستادید ...

شنبه صبح با چه هیجانی تلویزیون را روشن کردم . اما ...خدایا هنوز هم باور نمیکنم ، که چه بی شرمند اینها...

 

پ.ن : زنان سرسبز ایران ، هر چند که بغضی سنگین گلویم را می فشارد ... روزتان مبارک ...

 

بوی یاس شکفته می‌دهد حنجره‌‌ی تو

          من سینه‌ی گلوله خورده‌ات را می‌بوسم

                    و به آفتاب می‌سپارم

                                تا سلام تو را به فردای روشن برساند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:25  توسط تاتیانا  | 

حباب

-دوستي مي گفت در مورد اكثر آقايون اينجوريه كه يك زن هيچ وقت از چشمشون نميفته اما در مورد خانمها برعكسه . يعني يك مرد خيلي راحت از چشمشون ميفته ...

-همین دوست می گفت : هیچ زن و مردی دوست نداره بیش از اندازه ناز کشی کنه...

- عزیز من حساسیت هم حدی داره ... آخه آدم به یه پسر بچه ۲ ساله که من حکم خاله اش رو دارم هم حسودی میکنه ؟؟!! همه چیت خوبه ها ولی گاهی وقتها با حساسیت های بی جات آدم رو دیوونه میکنی... من هم که کم طاقت ، تو هم که حساس!!!.... نُچ ... آقای قاضی ما به درد هم نمی خوریم.

 به همین راحتی ، به همین سادگی...  ازم پرسید پشیونم؟گفتم نه . گفت خداحافظ ، گفتم خداحافظ ...

یه جوریم ، انگار که این دنیا با آدمهای توش رو نمیبینم ...خودمو؟؟ نَه گاهی وقتها خودمم نمیبینم ...

گویا باز زدم توی اون فازهای قر و قاطی...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:37  توسط تاتیانا  | 

همسایه ها یاری کنید تا من درس بخونم!!!

واسه خودم لم دادم روی مبل راحتی صورتی رنگ و در حالی که دارم کیوی هایی که مامان جان برام پوست کنده و خرد کرده می خورم ، به کلاس مجازیم هم وصل شدم و دارم درس رو هم گوش میدم ، البته بماند که با این سیستم های افتضاح اینترنت احتمال میدادم صدای ۵ دقیقه پیش استاد رو دارم الان میشنوم و البته با قطع و وصل زیاد که یکدفعه شنیدم که استاد داره منو صدا میکنه که خانم فلانی با توجه به درس داده شده تا اینجا شما بفرمائید که شرکت مایکرو سافت جزو کدام یک از مواردی که من گفتم هست؟؟؟

قیافه ام عین برق گرفته ها شده بود ... سیستم چت هم که کار نمیکرد ، سریع زنگ زدم به یکی از دوستام گفتم چیکار کنم ؟ گفت من براش نوشتم که خانم فلانی نمیتونه بنویسه . گفتم هیچی دیگه الان پیش خودش فکر میکنه لابد من چلاقم .سریع یک ایمیل برای استاد زدم که استاد جان فکر نکنی من سر کلاس نبودما ، اتفاقا" ۶دانگ حواسم پیش شما بود ولی خوب سعادت نداشتم به شما جواب بدم و ... ایمیل رو که فرستادم یکدفعه یادم افتاد که اسم و فامیلم رو براش ننوشتم . خلاصه که از درس اونروز تقریبا چیزی دستگیرم نشد...

خدایا آخه این شانسه من دارم که استاد باید بین ۲۰۰ تا اسم چشمش بیفته به اسم من؟؟؟

عجب گیری کردم با این اسم و فامیل که از اول دبستان تا الان سر هر کلاسی ، اولین نفر صدام نکنن حتما" دومین نفر هستم که باید جور بقیه رو بکشم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:28  توسط تاتیانا  | 

من هستم

گاهي وقت ها بايد کم باشي تا کمبودت احساس شه نه اينکه نباشي تا نبودنت عادت شه...

پ ن : فکر نکنین من هم نیستما ، هستم فقط یه کمی کم هستم اونم ایشاله درست میشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:51  توسط تاتیانا  |