تاتیانا

همینو می گیریم !!!

دلم تنگ شده برای همتون ،درسته که خیلی مشغولم ولی ننوشتنم در اینجا از تنبلیمه. چون هنوز هم مینویسم ، اما توی یک سررسید با هر چیزی که دَم دستم باشه مداد و خودکارش فرقی نمیکنه فقط یه چیزی باشه که قابل نوشتن باشه و گاهی عمدا" بد خط  مینویسم که کسی نتونه بخونه که البته گاهی شامل حال خودم هم میشه !!!!. به هر حال ممنونم که گاهی سری هم به اینجا میزنین.

حالا یه چیزی براتون تعریف کنم که در حین خونه خریدن برامون اتفاق افتاد :

حدود یک ماهی میشد که دنبال یه خونه کوچیکِ چند سال ساخت طرف غرب می گشتیم که به بودجه ما بخوره .همون هفته اول یه خونه ۵۵ متریه فسقلی و تمیز دیدیم که به نظر هر دومون خیلی خوب بود . وقتی رفتیم با صاحبخونه حرف زدیم دیدیم حدود دو میلیونی بیشتر از پول ماست و از اونجایی که ما خودمونو تا آخرین قطره چلونده بودیم و نمیتونستیم بیشتر پول بدیم و اون آقای یک کلام هم حاضر نبود یک قرون پایین تر بیاد بی خیال اونجا شدیم ، فقط همون شب از اونجا که اومدیم بیرون زیر شماره تلفنش نوشتم " همینو می گیریم". هر روز می رفتیم و خونه های مختلفی میدیدیم که به دلمون نمی نشست . اون آقا هم دیگه تلفن های ما رو جواب نمیداد . پیش خودمون گفتیم فروخت رفت دیگه . تا بعد از ۲۰ روز زنگ زد که بیایین این خونه مال شماست . خلاصه اش این شد اون جمله طلاییه من کار خودشو کرد و همون خونه رو خریدیم.

 حالا شماها هم اگر چیزی خواستین که هنوز بهش نرسیدین اصلا تعارف نکنین فقط کافیه بِهِم بگین که از قدرت افسانه ایم استفاده کنم !!!( چه از خودم راضی ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:51  توسط تاتیانا  | 

همیشه به قسمت اعتقاد داشتم ...همیشه

بالاخره اومد . بعد از۵/۱ سال بیخبری . بعد از اینکه تصمیم گرفتم با قدرت باشم و با شهامت ، با آدمهای جدید آشنا بشم ، درسم رو ادامه بدم و تصمیم برای رفتن گرفتم ...

به جز اینکه همین اواخر یکبار همدیگرو توی مهمونی دیدیم اونم خیلی عادی و بدون هیچ مکالمه طولانی و کشدار و یک سفر ۲روزه  به کویر با کلی آدم و بدون هیچگونه بحثی با هم ... حتی بعد از سفر هم خبری ازش نداشتم تا اینکه بهم زنگ زد . خیلی عادی جوابشو میدادم ولی احساس می کردم حرف مهمی می خواد بزنه و طفره می ره . یکشب زنگ زد و خیلی جدی و با اعتماد به نفس کامل بهم گفت :"میخوام بیام با پدرت صحبت کنم " . حرفشو جدی نگرفتم ، خندیدم و گفتم چقدر عوض شدی چه با دل و جرأت شدی ، پس کو  اونهمه تعصبی که روی حرفت داشتی و می گفتی نمی خوای ازدواج کنی چه اتفاقی افتاده توی این 2 سال !!! ... گفت خیلی فکر کردم به خوبیهات به بحث و جدلهات به زودجوش آوردنهات به مهربونیهات و ... گفت وگفت ....گفتم اما الان من شدم عین 2سال پیش تو ، بهش گفتم هر چیزی زمانی داره و زمان بله گفتن من به تو 2 سال پیش بود نه الان ... راستش نه قصد داشتم خودمو براش بگیرم نه اهل ناز کردنم اما احساس واقعیمو بهش گفتم ...

تا اینکه ... اتفاقاتی پیش اومد ، مربوط به من ، مهم ، در تصمیم گیری اون ... همونقدر که توی این ماجرای پیش اومده آدمهای دیگه زجر کشیدن من هم کشیدم ، خیلی زیاد . از بیاد آوردن اون لحظه های وحشتناک غصه می خورم . شاید برای همیشه سایه تاریکش  زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده ... همه چیز رو شنید ، باهام حرف زد و در نهایت گفت با اتفاق بوجود اومده توی تصمیم گیریم راسخ تر شدم همه جا در کنارت هستم....اومد و با پدر و مادرم حرف زد از خودش گفت و خانوادش و اینکه اومده فقط برای راهنمایی وکسب اجازه...

نمیدونم چی میشه ، هنوز چیزی معلوم نیست . منطقم نسبت به احساسم خیلی قویتره...می ترسم. توی این مدت بد جوری سختگیر شدم اصلا نمیتونم نسبت بهش حال و هوای 2 سال پیش رو داشته باشم . بهش گفتم  هیچ تصوری از زندگی با تو ندارم . اصلا نمیدونم میتونی منو خوشبختم کنی یا نه ( هر چند که خوشبختی دست خود ماست)...

تمام تغییرات زندگیم داره با هم اتفاق میفته ، گاهی از حد توانم خارج میشه ... شبها اونقدر با فکرهای مختلف می خوابم که صبحها به سختی بلند میشم . امتحانهام نزدیکه ، کارم زیاده ، فرانسه ام رو باید قوی کنم ، فکر اینکه اگر برم برای مدتی و برگردم کارم چی میشه کلافه ام میکنه ، اینکه اگر ازدواج کنم چه اتفاقی میفته باید خبر بدم یا برم اونجا و بعد براش اقدام کنم ...

فعلا" همین  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 15:47  توسط تاتیانا  | 

من حالم خوبه ...

 

توی این یکسال و اَندی بارها پیش اومده بود که با خودم می گفتم اگر ببینمش چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا متنفرم ازش؟ نَه ، هیچ وقت حس تنفر از کسی نداشتم . آیا رومو بر می گردونم ؟ نَه ، از اینکار اصلا" خوشم نمیاد . آیا هنوز دوسش دارم؟ نمیدونم ...نَه بی تفاوتم ... مطمئنی دیگه؟ آره بابا مطمئنم .

اِنی وِی ... بعد از یکسال و اَندی منزل یک دوست قدیمی دعوت شدم ، ظهر جمعه به صرف دیزی . منم نَه نگفتم . خبر نداشتم کیا هستن ... رفتم ،اونم اونجا بود . تنها ... مثل من ... باهاش دست دادم ،یکی از دوستاش صندلی کنارش رو برای من خالی کرد. نشستم پیشش یه کم حرف زدیم ... می دونم جفتمون به اندازه یکسال حرف داشتیم اما نمیومد . انگار که یه دیوار بتونی بینمون رفته بود بالا ... گفت چقدر عوض شدی ، چقدر پیشرفت کردی انگار که من یه سدی جلوی تو بودم که الان دیگه نیست ، و دوبار توی حرفاش گفت چرا می خوای بری خُب همینجا بمون و من فقط با لبخند نگاهش می کردم... چم شده بود ؟ طاقت نگاههاشو نداشتم ، دلم نمی خواست بعد از این همه مدت که خودمو پیدا کرده بودم دوباره همه چیز بهم بریزه ... کمی بعد از ناهار یه مهمونیه دیگه رو بهونه کردم و زود اومدم بیرون ...

نشستم توی ماشین ، ضبط رو روشن کردم : قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیر .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:30  توسط تاتیانا  | 

 

...بنازم به ناز ِ کَسی که به نازَش ننازد ...

                                         " شعر پشت کامیونی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:51  توسط تاتیانا  | 

پراکنده

۳سالی میشه که دارم زبان فرانسه می خونم فقط به خاطر علاقه ای که داشتم و اینکه خانم یکی از عَمو هام تدریس فرانسه میکنه و توی هر خانواده ای یک نفر راغب پیدا شده که به زبان فرانسه علاقه پیدا کنه و از قضا اون یه نفر توی خانواده ما ، من بودم ...

هیچ وقت زندگی خارج از ایران رو دوست نداشتم ، هیچ وقت حاضر نشدم با کسی ازدواج کنم که نخواد اینجا بمونه . سفر زیاد رفتم ، داخلی و خارجی ، تنها و دسته جمعی ( یه سفر خیلی خاطره انگیزی دارم از عید سال ۱۳۸۵ که با یک اتوبوس که همهء ۴۰ نفرش دوست بودیم و فامیل ، ۲ هفته رفتیم ترکیه هر چند که سفر سختی بود با اتوبوس، ولی بینهایت خوش گذشت )... کلا" عاشق مسافرتم و جاهای ندیده ، همیشه از جاهایی که رفتم یه چیز کوچولو که نماد اون شهر یا کشور بود رو با خودم آوردم به علاوهء کلی عکس که تک تکشون برام کلی خاطره زنده می کنن.

همه اینها رو گفتم که بگم هیچی قابل پیش بینی نیست ، خیلی وقتها تقدیر جورِ دیگه ای برات رقم خورده ...

۱۵ مهر مصاحبه داشتم برای کانادا( کِبک) ، توی شهر دمشق . هر چند که کسی که ازم مصاحبه می کرد خیلی سعی کرد من رو بپیچونه ولی اونقدر خونسرد جواب سوالهاشو می دادم که خودم هم تعجب کرده بودم . به هر حال قبول شدم و نا گفته نماند که خیلی خوشحال ...

با یکی از دوستام که اون هم ۲ روز بعد از من مصاحبه داشت و قبول هم شد  رفتیم بزرگترین رستوران دنیا توی دمشق و کلی خودمونو خجالت دادیم .

حالا من موندمو کلی فکر و خیال و یک آینده مبهم . زندگی تنها و مبارزه با سختی ها ، دوری از خانواده و دلتنگی ... هر چند که به دلیل منطقی بودن پدر و مادرم ، از بچگی مستقل بار اومدم ، اما یه کم می ترسم...  

پ ن :  چند تا عکس از همون رستورانی که گفتم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:1  توسط تاتیانا  | 

 

بعد از مدتها سلام ،

بالاخره امتحانها رو دادم . به نظر خودم همه ۶ تا امتحان رو خوب دادم . هر چند که توی این مدت بهم خیلی فشار اومد ولی در مجموع راضی بودم .

از اونجایی که من کم مرخصی می گیرم این ۳ هفته مرخصی به چشم آقای مدیر عامل خیلی اومده بود جوری که با خنده برگشت گفت سابقتو خراب کردی منم فقط یه لبخند تحویلشون دادم که برق دندونای سفیدم چشماشو بزنه . و از اونجایی که خستگی امتحانها تو تنم بود تصمیم گرفتم از ۲ روز آخر مرخصیم هم استفاده کنم و برم کیش . چقدر هم برام خوب بود چون فقط استراحت کردم و رفتم دریا ...

تقریبا یک ماه دیگه هم یک امتحان سرنوشت ساز دارم که نتیجه اش برام خیلی مهمه ... به قول یکی از دوستام میگه شدم عین یه آدمیکه با چشم بسته سوار یه الاغی شده و داره یورتمه میره ، ولی میره. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط تاتیانا  | 

 

 

 

     ...  خدا دوست دارد لبی که ببوسه           

                      نَه آن لب که از ترس دوزخ بپوسه...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:8  توسط تاتیانا  | 

امروز تولدمه؟؟؟!!!

امروز با تبریک دوستی یادم اومد که تولدمه ... اونقدر این روزها برام غم انگیز هستند که تعجبی نداره روز تولدم رو از یاد ببرم...

امروز در حالی ۳۱ ساله شدم  که نمیدانستم باید مرهمی باشم برای سرِ شکسته برادرم یا دلِ شکسته پدرم . اشکهای مادرم را پاک کنم یا زن برادرم را دلداری بدم ...

امروز ۳۱ ساله شدم در حالی که هیچ هیجانی برای آغاز ۳۱ سالگی ندارم ... انتظار هیچ تبریکی را ندارم چرا که عزا دارم برای تمام خواهر ها و برادر هایم ...

در آستانه ۳۱ سالگی به جای شور و هیجان ، ترسی نا شناخته اعماق وجودم را پر کرده . از همه چیز میترسم . از آدمها . از موتور سوارها .  از کسانی که دکمه های پیراهنشان راتا زیر گردن می بندند از ...

از خیابانهای این شهر که بوی خون و باروت میدهد و آسفالتهایی که از حرارت آتش آب شده اند .

من می ترسم از همه چیز ، از تاریک شدن هوا می ترسم... از شنیدن خبرهای جدید هراس دارم... از صدای آژیر آمبولانسها و ماشین های آتش نشانی می ترسم... از صدای هلی کوپترها که از ساعت ۳ بعد از ظهر به بعد آسمان را پر می کنند...

از دیدن آدمهایی که قصد رفتن از وطن را کرده اند متاثر میشوم . دلم میگیرد .

نمیدانم فردایم چه خواهد شد ؟ که اصلا زنده هستم یا نه ، ولی تنها آرزویم در این روز این است : خدایا نگذار خون خواهر ها و برادرهایم پایمال شود ... خدایا نگذار این دیو صفتها با دیدن صحنه های کتک خوردن مردم لبخند پیروزی بزنند. 

پ . ن :  یکی از دوستام برام ایمیل زده بود و گفته بود آخه تو هم وقت گیر آوردی امروز متولد شدی؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:39  توسط تاتیانا  | 

ننگ بر شما...

دیشب با دیدن صحنه های خشونت بار این گرگ های انسان نما گریستم . با شنیدن د.ر.وغ هایی که حتی یک بچه 4 ساله نیز آن را به خوبی درک میکند اندوهگین شدم  . خدایا اینان کیستند ؟ کسانی که نام تو را بر زبان میاورند و زیر سایه نام تو به راحتی و وقیحانه هر گناهی را انجام میدهند .

روز جمعه با چه شور و هیجانی مردم پای ص.ن.د.و.ق ها رفتند . مرا ببخش مادر بزرگ که بنا به اصرار من و برای سرنوشت من با ویلچر رفتی و ر.ا.ی سبز خودت رو دادی ...

پدرها و مادر ها ، شرمنده از اینکه ساعتها در صفوف طویل برای اهمیتی که به آینده ما میدادید ایستادید ...

شنبه صبح با چه هیجانی تلویزیون را روشن کردم . اما ...خدایا هنوز هم باور نمیکنم ، که چه بی شرمند اینها...

 

پ.ن : زنان سرسبز ایران ، هر چند که بغضی سنگین گلویم را می فشارد ... روزتان مبارک ...

 

بوی یاس شکفته می‌دهد حنجره‌‌ی تو

          من سینه‌ی گلوله خورده‌ات را می‌بوسم

                    و به آفتاب می‌سپارم

                                تا سلام تو را به فردای روشن برساند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:25  توسط تاتیانا  | 

حباب

-دوستي مي گفت در مورد اكثر آقايون اينجوريه كه يك زن هيچ وقت از چشمشون نميفته اما در مورد خانمها برعكسه . يعني يك مرد خيلي راحت از چشمشون ميفته ...

-همین دوست می گفت : هیچ زن و مردی دوست نداره بیش از اندازه ناز کشی کنه...

- عزیز من حساسیت هم حدی داره ... آخه آدم به یه پسر بچه ۲ ساله که من حکم خاله اش رو دارم هم حسودی میکنه ؟؟!! همه چیت خوبه ها ولی گاهی وقتها با حساسیت های بی جات آدم رو دیوونه میکنی... من هم که کم طاقت ، تو هم که حساس!!!.... نُچ ... آقای قاضی ما به درد هم نمی خوریم.

 به همین راحتی ، به همین سادگی...  ازم پرسید پشیونم؟گفتم نه . گفت خداحافظ ، گفتم خداحافظ ...

یه جوریم ، انگار که این دنیا با آدمهای توش رو نمیبینم ...خودمو؟؟ نَه گاهی وقتها خودمم نمیبینم ...

گویا باز زدم توی اون فازهای قر و قاطی...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:37  توسط تاتیانا  |